ما خیلی خفنیم

خرید بک لینک

تا رسیدم جلوی شرکت، یه ماشین از پارک اومد بیرون و ماشینو دادم جای اون. کیفمو ورداشتمو تندی از پله ها رفتم بالا. طبق معمول دیر رسیده بودم بازم خدا رحم کرد که زود جا پارک پیدا شد وگرنه دیگه خیلی دیر می کردم. سالن، پر بود از دختر و پسرهای جوان پر انرژی، هیاهوی شان تا بیرون ساختمان هم می آمد. دخترها در ردیف جلو و پسرها در ردیفهای آخر نشسته بودند. سالن داشت منفجر می شد. صندلی کم بود و خیلی از پسرها هم ته سالن، سر پا ایستاده بودند. پریسا برایم جا نگه داشته بود تا مرا دید سر رسیدش را از روی صندلی برداشت و با اشاره گفت که بروم آنجا. از بین جمعیت گذشتم و رفتم احوالپرسی مختصری کردیم و نشستم کنارش. لیدرها اومدند. پنج نفر بودند، روی صندلی هایی که سمت راست روبروی مدعوین گذاشته شده بود، نشستند. یکیشون جلو اومد و ایستاد. بچه ها ساکت شده بودند.

-:سلام

با صدای پرشوری همه با هم گفتند: سلام

نگاهی تحسین برانگیز به بچه ها کرد و گفت: به به! آدم وقتی این همه شور و حالو می بینه اصلاً حالش خوب میشه، حالتون چطوره؟

-:عاااالی

از هماهنگی صداشون تعجب میکردم انگار سال هاست که تمرین کرده بودن که اینطوری یکدست جواب می دادن

-:خوشحالم که امروز توی جلسه هفتگی درکنار هم هستیم. محسن هستم و افتخار دارم که امروز روبروی شما ایستادم تا با قدرت هر چه تمام از سیستم خفنی که توش کار میکنم براتون بگم. بذارین از روزی که این بیزینس بهم معرفی شد شروع کنم. توی کافی شاپ نشسته بودم که لیدر عزیزم آقا مهدی – و اشاره به پسر جوانی که روی صندلی نشسته و لبخند جالبی روی لب دارد می کند- با همین لبخند قشنگی که رو لب داره بطرفم اومد و از این بیزینس گفت. گفت و گفت و گفت و من که تا حالا همچین چیزی نه دیده بودم و نه شنیده بودم، با ذهنی پر از سوال و شک و تردید فقط تماشاش میکردم و چیزی نمیگفتم. به هر حال هر کس دیگه ای غیر از من هم بود شک میکرد، معرفی یه شغل اونم توی کافی شاپ، اولش فک کردم یا کلاهبرداریه یا میخواد منو وارد یه شرکت هرمی کنه و ازین حرفا...

بچه ها خندیدند، محسن هم خندید و ادامه داد: اما من این بیزینس رو باور کردم دیدم همون چیزیه که من میخوام. خیلیا گفتن نرو شکست می خوری اما من گفتم مگه تصاعد توش نیست؟گفتن بیخود خودتو درگیر این کارا نکن تو ایران جواب نمیده اما من گفتم مگه تصاعد توش نیست؟گفتن همه مسخره ت میکننا گفتم: باشه مسخره م کنن مگه تصاعد توش نیست

هر چیزی گفتن گفتم مگه تصاعد توش نیست و باور داشتم که تو هر بیزینسی که تصاعد داشته باشه، میشه ویژن تیک زد. بعد یه سال همونایی که مسخره مون میکردن همونایی که میگفتن این کار عاقبت نداره همونایی که بد نگامون میکردن دعوتمون کردن به جلسه

یه لحظه مکث کرد و بعد با صدای بلندتر گفت: و به عنوان کارآفرین هم دعوتمون کردن استانداری. صدای تشویق ممتد بچه ها بلند شد... محسن ایستاده بود و با شوق به بچه ها نگاه می کرد و لبخند می زد.

ادامه دارد...

بچه ها منتظر نظراتتون هستم.

عاشق بوی بهارم...

ما را در سایت عاشق بوی بهارم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 17:50

صفحه بندی