
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم ور نسازد میبباید ساختن با خوی دوست گر قبولم میکند مملوک خود میپرورد ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست هر که را خاطر به روی دوست رغبت میکند بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست هر کسی بی خویشتن جولان عشقی میکند تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست دشمنم را بد نمیخوا...
ادامه مطلب